7 August по старому стилю / 20 August New Style

تقديم حضرت اورا (مقدس)

در فیواید مصر [فیواید <unk> منطقه مشهور در دوران باستان شهر فیوا؛ به همین نام نامیده می شد، به نام شهر اصلی، و به طور کلی کل مصر بالا (جنوبی).

منطقه ای پر از بیابان های بت پرستی بود، کشور مجاور با اتیوپی [ایتوپیا <unk> کشوری در جنوب مصر، <unk> نوبیا و ابیسینیا] ، در میان راهبان مردی شگفت انگیز به نام اور بود، که بسیاری از صومعه ها را تاسیس کرد، راهبان که تعداد آنها تا هزار نفر بود، تحت قدرت او بودند؛ این یک پیرمرد شیمون های خاکستری بود که دارای ظاهری بسیار زیبا بود: چهره او چنین روحانیت را بیان می کرد که او تولید می کرد

حس یک موجود بی جسم.

او زندگی خود را در بیابان های دور آغاز کرد و در آنجا سال های زیادی در تنهایی زندگی کرد. سپس به فرمان خدا، او از اینجا نقل مکان کرد و در نزدیکی یک شهر یک صومعه ساخت. تا برادران نیازی به رفتن به دور برای چوب نداشته باشند، او با دستان خود در اطراف آن یک بوته کاشت؛ قبل از اینکه او بیاید، یک درخت هم در اینجا نبود.

او در این راه نه تنها به نجات روح برادرانش، بلکه به زندگی جسمانی نیز اهمیت می داد و سعی می کرد که راهبان در هیچ چیز کمبود نداشته باشند.

و اينطور زندگي کرد تا وقتي که پير شد، يه روز فرشته ي خدا در خواب به او ظاهر شد

و تو پدر بسياري از مردم خواهي بود، چون تو پدر بسياري از مردم خواهي بود، و تو هزاران نفر را به راه نجات خواهي برد، و تو در زندگي آينده، به اندازه اي كه براي نجات به دست آورده اي، پاداش خواهي داشت.

پس از این رویا، پیرمرد به روستاها نزدیک شد؛ او ابتدا یک سلول کوچک برای خود ساخت و سبزیجات را کاشت؛ و در اینجا، همانطور که قبلا در بیابان دور بود، حضرت اور فقط سبزیجات را می خورد، و حتی در مقدار کمی از آنها می خورد: اغلب در طول هفته فقط یک بار غذا می خورد.

او قبلا نمی توانست بخواند، اما بعد از مهاجرت از بیابان دور، خداوند به او هدیه درک کتاب مقدس را عطا کرد: هنگامی که یکی از برادران کتابی را به او آورد، آن را باز کرد و شروع به خواندن کرد، مانند کسی که مدت ها پیش هنر کتاب را آموخته بود.

در عین حال، حضرت اور از جانب خدا بر ارواح جلال می یافت، زیرا افراد مبتلا به ارواح به صورت دسته جمعی به نزد او آورده می شدند، و آنها به گوش همه می آمدند و از کارهای مخفیانه ای که در راه خدا انجام می دادند، سخن می گفتند. و به لطف مسیح که از بالا به او داده شده بود، حضرت اور بسیاری از بیماری ها را درمان می کرد.

او عادت داشت که ابتدا از غذا های معنوی لذت ببرد و سپس به غذا های جسمی بپردازد: فقط بعد از دریافت اسرار الهی، او برای خوردن غذا می رفت و به برادران خود با راهنمایی های الهام گرفته از خدا یا داستان های مفید می گفت.

"من مردی را در بیابان دیدم که سه سال غذا نخورد. هر روز و هر دو روز یک فرشته از آسمان به او غذا و آب می داد".

"من می دانم" یک بار از یک راهب گفت "یک راهب را دیدم که شیاطین به صورت سپاه های آسمانی و صفات فرشته ای به او ظاهر شدند و او را به یک عرشه آتشین نشان دادند که در آن مانند یک پادشاه احاطه شده بود. این پادشاه به آن راهب گفت: "تو همه خوبی ها را داری، حالا تنها چیزی که باید انجام دهی این است که مرا پرستش کنی، و من تو را مانند الیاس بر روی یک عرشه آتشین می برم و از اینجا بالا می برم".

و آن زن به خود گفت: "من پادشاهم را دارم که همیشه او را می پرستم، و تو پادشاهم نیستی". و آن زن گفت: "من پادشاهم را دارم که همیشه او را می پرستم، و تو پادشاهم نیستی".

تمام این داستان ها را، کشیش اور به برادرانش به عنوان یک فرد دیگر می گفت، اما بسیاری از آنها می دانستند که این اتفاقات با او اتفاق افتاده است.

حضرت اور برای همه بسیار دوست داشتنی و مهربان بود: هرگاه برادری به او می آمد و تمایل به زندگی با او را بیان می کرد، یک روز برای او یک کلری می ساخت: برای شروع کار، حضرت اور تمام برادران را فرا می خواند و همه به شدت به او کمک می کردند: یکی سنگ، دیگری شن، سوم آب، چهارمین چوب را حمل می کرد و تا شام، کلری آماده بود؛ به برادر آمد، بزرگوار به اندازه کافی او و همه چیز را تامین می کرد.

که برای زندگی ضروری است.

خداوند هر چه را که از او خواسته بود، به فراوانی به هر کس که بخواهد می فرستاد. در مورد پدر بزرگوار، داستان دیگری وجود دارد که مربوط به زمانی از زندگی او است که او فقط یک شاگرد داشت: یک روز در روز جشن روشن قیامت مسیح، این شاگرد به معلم خود گفت: "آیا می دانی پدر، امروز عید پاک است، و ما باید آن را جشن بگیریم، همانطور که همه جشن می گیرند؟" پسر من، به او پاسخ داد: "پدر بزرگوار، من فراموش کردم که امروز عید پاک است".

و بعد از خروج از سلول، حضرت اور در زیر آسمان باز ایستاد و دست هایش را به سمت بالا دراز کرد، و در این حالت سه روز در حال تفکر در مورد خدا ایستاد. بعد از سه روز، او به سلول برگشت و گفت: "بچه، من با تمام توانم عید پاک را جشن گرفتم". شاگرد پرسید: "پدر، تو چه کردی؟"

<unk> برای راهب، <unk> پیرمرد پاسخ داد، <unk> عید و عید پاک این است که ذهن او مانند اسرائیل با پاهای خشک در دریا (خروج، 14 را ببینید) ، صحبت های زندگی و به خدا نزدیک می شود. اینک، <unk> او ادامه داد، <unk> از دنیای قابل مشاهده دور می شود، به خدای نامرئی نزدیک می شود: اما به اشیاء زمینی وابسته است، او از طریق خود از خدای ناشناخته دور می شود.

پدر بسیاری از برادران بود، و زندگی و کارهای هر یک از آنها را می دانست، حتی آنچه را که آنها به طور پنهانی انجام می دادند. به عنوان مثال، یک بار، یک زن مسافر که دچار نقص دروغ بود، به نزد کشیش رفت و لباس هایش را پنهان کرد. او به او نیمه برهنه ظاهر شد و از او لباس خواست.

و برادران او از او ترسيدند و پدرشان را ديدند كه رازها و نهانها را مى داند، و هيچ كس از او چيزى را پنهان نمى داشت، و خدا همه چيز را به او نشان مى داد.

بعد از اینکه بسیاری از افراد را نه تنها از میان راهبان بلکه از میان مردم دنیا نیز به راه نجات هدایت کرد، مقتدر اور به سوی خداوند [90 سال از تولد، حدود سال 390] به خانه های آسمانی رفت و به چهره پدران بزرگ و بزرگ در مقابل تخت پدر و پسر و روح القدس، یک خدا در تثلیث، به او افتخار ابد. آمین.